تبليغاتX
مدادسیاه
بنویس تا زنده بمانی

 
باورمان نمي‌شد كه خود اوست. كي فكرش را مي‌كرد؟ دو سه نفر از بچه‌هاي حسابداري مي‌گفتند فيلم ساختگي است؛ چند نفر قسم خوردند كه خودش است. همه‌مان اولش باورمان نمي شد كه اوست. اما بعد از چند روز پچپچه شد و رفته رفته دو به شك شديم كه شايد خودش باشد. ما آن قدر كنجكاو شديم كه چند نفري با هم رفتيم تو اتاق «ميرزايي» و از او پرسيديم. ميرزايي، رييس دفتر يكي از معاون‌هاي رييس سازمان بود. او هم مي‌گفت كه شايد خودش باشد. بعد از چند روز شنيديم كه پليس ها دستگيرش كرده اند و بهش دستبند زده‌اند و فرستاده‌اندش زندان.
فيلم كوتاهي هم از پشت سر و نيمرخ از  مهندس ديديم. فيلم بفهمي نفهمي...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 18:30 | لینک  | 

همه ما اول از او بدمان مي آمد. بعد به خودمان قبولانديم كه مي‌تواند خوب باشد. بعد دوباره از او بدمان آمد و رفته رفته شيفته اش شديم. ما چهار نفر بوديم. من، مهرداد، فرهاد و خليل. 
يك روز آگاهانه در يافتيم كه اگر لازم باشد او به ماتحتمان هم رحم نمي كند و وجود سر بلند كردن هم نداريم.
بعد دوباره از او بدمان آمد. احساس مي كرديم  ماهرانه حق ما را خورده است.از شكم برجسته و  ته ريش تنك و قد بلندش هم بدمان مي آمد .
نگاه ما از زمين تا زيرزمين با او متفاوت بود.
 هميشه وقتي بين خودمان بهش بد و بي راه مي گفتيم ، نهايتا يك روز بعد صدايمان مي‌كرد و لابه‌لاي حرف‌هايش متلكي بارمان مي‌كرد و بهمان مي‌فهماند كه ديروز چه ليچاري بارش كرده ايم.اوايل همه به هم شك كرده بوديم،اما بعد ها خليل ته و تويش را درآورد كه در كارگاهمان دوربين مدار بسته كار گذاشته اند و صدا و تصويرمان ضبط مي شود. ما دوباره از او بدمان آمد.
او تو مستراح هم دوربين مخفی كرده بود .يك بار به مهرداد پيشنهاد داده بود كه زن بگيرد،خيلي كوتاه بهش گفته بود كه براي چشم و كمر و اعصابش مضر است. 
او رييس همه ما بود. ما صنعتگر و هر يك در كارمان خبره و استاد بوديم. او چيزي از صنعت سرش نمي‌شد.
« او رب‌النوع زد و بنداست.» اين را مهرداد مي‌گفت.
 يك روز تصميم گرفتيم به بهانه حقوق كم و كار زياد، همه با هم استعفاء بدهيم و دستش را بگذاريم تو حنا.
 خليل گفت: «خاك بر سر همه‌مان، من اين دفعه تو رويش مي‌ايستم.»
تقريبا هفدهمين هجدهمين مرتبه اي بود كه مي خواستيم تو رويش بايستيم و فحشش بدهيم.
فرهاد مي‌گفت: «روزي كه بخواهم از اينجا بروم بهش مي‌گويم تو يك زالويي مادر ....» من فقط گاهي توجمع خودمان يا حتي در تنهايي هايم بهش فحش مي‌دادم؛ فحش‌هاي ناموسي.
 ما در يكي از كار گاه هاي كارخانه‌اي بزرگ ،كيلومترها دور از شهر و خانواده مان براي چندرغاز پول عين خر تاپاي مرگ كار مي كرديم.
 او بد اخلاق هم نبود. مدام به ما لبخند مي‌زد. ما همه از او بدمان مي‌آمد. وقتي مي‌خواست براي سركشي سراغمان بيايد، همه از جا بلند مي‌شديم ، خم مي‌شديم و عرض ارادت مي كرديم. بعد هر چهار نفر با هم لبخند مي‌زديم و وانمود مي‌كرديم كه لحظه‌اي شادتر از دقايق با او بودن نداريم. رفته رفته و هر يك جداگانه به دفتر او مي رفتيم و بهش مي فهمانديم كه اگر كار شخصي هم داشته باشد در خدمتش هستيم. او سعي مي‌كرد خودش را تو دل ما جا كند، ولي ما از او بدمان مي‌آمد؛ اما وقتي با او تنها بوديم چنان قربان صدقه اش مي رفتيم كه قند تو دلش آب مي‌شد. خليل حتي يك بار اتومبيل او  را تو حياط پشت كارخانه بعد از ساعت كار شسته بود.ما رفته‌رفته كار هاي شخصي او را هم انجام مي داديم و ديگر اهميت نمي داديم كه حقوقمان را دير به دير مي دهد و ...
 بعد از چند وقت دیگر جلو هم از او بد نمي گفتيم. اگر بحث او پيش مي‌آمد، حتي تعريفش را هم مي كرديم. ما به دروغ جلو هم مي‌گفتيم كه او معركه است و هر كس تعريف را شروع مي‌كرد، بقيه تاييد مي‌كردند. ديگر همه ما پذيرفته بوديم كه از او بدمان نمي‌آيد. ما رفته رفته شيفته او شديم. ما حالا پيش خودمان در تنهايي‌مان هم قبول كرده‌ايم كه از او بهتر وجود ندارد.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:7 | لینک  | 

علي اصغر شيرزاديعلي اصغر شيرزادي

«خروس» داستاني كوتاه و به واقع خواندني از مجموعه «يك سكه در دو جيب» نوشته : علي اصغر شيرزادي است.اين داستان را به رسم نوروز  به خوانندگان اين وبلاگ تقديم مي كنم.ترديد نكنيد كه اجازه انتشارش را در «مدادسياه» از پدرم گرفته ام. ارادتمند.

 

خروس


صدا كه بلند شد، رفتيم به ايوان و زير سفال‌هاي كج سقف ايستاديم. گردن كشيديم و در چهارتاق شده حياط را نگاه كرديم. توي سرماي كولي‌كش تنگ پسين، دو تا عمله بومي، مهندس مسيو مظفر را از جيپ زرد شركت پايين كشيده بودند و داشتند مي‌آوردندش. خركشان و تلوتلو خوران، از باريكه راه ميان بيدها، روي لايه برفي كه تازه نشسته بود انگار همديگر را هل مي دادند و زير جلكي مي‌خنديدند و حرف‌هايي مي‌زدند كه پشت بخار دهان‌هاشان گير مي كرد و محو مي شد.
به هر جان كندني كه بود آوردندش. خراب بود و روي پاهاش درست بند نمي‌شد. نشاندندش روي پله‌هاي سيماني خيس ايوان. خم شديم تا دستي زير بالش ببريم و بلندش كنيم كه زد زير دست‌هامان و جيغ كشيد: «آه... ول كنيد، ول كنيد آشغال‌ها...»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 13:53 | لینک  | 

 

شهرتم چنان يكباره به همه جا رسيد كه خيلي‌ها حالا گمان مي‌كنند شخصيتي مخالف و اعتصاب كرده و تا دم چوبه دار رفته يا حتي اعدام شده‌ام يا ورزشكار و هنر پيشه‌اي مشهورم. همه اين‌ها به خاطر جرئتم و يك لحظه تصميم گرفتنم بود. بي‌گدار هم به آب نزدم و فكرش را هم نمي‌كردم كه اين طور معروف بشوم.
من سال‌ها با فقر و فلاكت زندگي كردم و نزديك‌ترين دوستان و حتي هم خون‌هايم هم سراغي از حالم نگرفتند ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 17:0 | لینک  | 

 

 

 

...وباز هم مثل هميشه غروب بود.چنان روي يخ هاي حاشيه پياده رو سريد و خورد زمين و بعد هم ولو شد كه بي اختيار ترمز كردم و خيره شدم بهش.فرمان را پيچاندم سمت راست و در خيابان 37پارك كردم و سوئيچ را چپاندم تو جيب شلوارم و پا تند كردم سمتش.

دو نفر ديگر هم با من رسيدند.بعد شديم پنج نفر و چند نفر ديگر هم سر و كله شان پيدا شد.

جواني كه روي زمين افتاده بود ، مايعي شبيه كف مخلوط با خونابه از گوشه لبش روي چانه و گردنش ريخته بود. بيست و هفت هشت ساله،قد بلند با موهاي كوتاه مشكي براق بود كه باراني خوش دوخت سرمه اي رنگي...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:48 | لینک  | 

مدام به پیپ قهوه ای ام نگاه می کنم.این پیپ که لبه فیلتراش ترک دارد و با چسب بارها مرمتش کرده امُ همانی است که من و «مهران قاسمی» چند مرتبه با آن دود توتون« پرگامون-pergamon »را تو ریه هایمان داده بودیم.

مهران هم مثل من این توتون باب طبعش بود.چند پک اول را می زدم و بعد که پیپ چاق می شدُ می دادم اش به مهران و آنقدر می کشیدیم تا توتون خاکستر شود.بعدش هم چای دبش می چسبید.

حالا هر دوستی که هوس دود پیپ می کند و پیپم را بهش می دهمُ به پک زدن هایش و چشمانش خیره می شوم و سیر قد و بالایش را نگاه می کنم و به دلم می گویم:شاید فردا پیشم نباشد و ناچار منگ و مبهوت میان جمعیت زیر تابوتش را بگیرم.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 2:4 | لینک  | 

 

 

دم دمای غروب ،کنار کرکره مغازه دو دهنه ایستاده بود وبی خیال از سرفه های پی در پی ، هفتمین سیگارش را هم گیراند.باد سرد می پیچید تو گوش وروی پیشانی اش.کز کرده، نگاهش راه کشید به جلو روزنامه فروشی و پکی محکم به سیگارش زد. روبروی روزنامه فروشی تو پیاده رو خیابانی پهن،سوز می خلید تو صورت آدمهای ریز و درشتی که اکثرشان از سرما تو خود مچاله شده بودند و با احتیاط قدم بر می داشتند و جلو پایشان را می پاییدند تا روی یخ های ضخیم مانده از برف چند روز گذشته سر نخورند،دست و پایشان نشکند یا ضرب نبیند.

مردی با موهای شلال مشکی و ریشی بلند و مرتب که پالتویی مندرس و زهوار در رفته تو تنش زار می زد،یک کتاب دستش بود و به رهگذران نگاه می کرد و آهسته و با حجب و حیایی کودکانه زیر لب می گفت:«کتاب می خرید؟کتاب؟»

مرد قد بلند و لاغر اندام بود با چهره ای که شبیه...علاقه مندان یا خود هنر پیشه های تئاتر بود.از نزدیک که به او خیره می شدی و بیشتر نگاهش می کردی،انگار اگر حمام می بردی اش و دستی به سر و رویش می کشیدی و یک دست لباس نو بهش می پوشاندی،حتی به مدرسان دانشگاه هنرهای زیبا هم شباهت پیدا می کرد.

مرد، ساعت ها ایستاده بود کنار خیابان که به جوانی بیست و شش هفت ساله و ریز نقش که کوله ای روی شانه اش آویزان بود هم گفت:«کتاب می خری؟»

جوان پا لنگ کرد وایستاد و بعد سرچرخاند سمتش:

- کتاب؟چی داری؟

مرد میانسال یقه پالتوبلند ومشکی اش را با انگشتان دست راست تا لبه گوشش بالا کشید و بعد کتاب را داد به جوان.قطع کتاب جیبی بود و چندان هم قطور نبود.جوان به کتاب نگاه کرد،بعد چند صفحه اش را ورق زد،دوباره روی جلد را نگاه کرد وگفت:

-  ­چند؟

-  چهارصد و هشتاد و پنج تومن.

جوان تکانی به بالا تنه اش داد و کوله پشتی اش جنبید.پوزخند زد و گفت:

-  هشتاد و پنج تومنش دیگه چیه؟

مرد میانسال بی آنکه نگاه  سرد و ساکنش تغییری کند جواب داد:

-  اینجا پیراشکی هاش چهارصد و هشتاد و پنج تومنه...

و با انگشت اشاره دست چپ،دکان آبمیوه گیری سر نبش را که درست روبروی کیوسک روزنامه فروشی بود نشان داد:

- می خوام پیراشکی بخرم.

جوان عالمانه سر تکان داد و دوباره کتاب را ورق زد و انگار تو صفحاتش دنبال چیزی بگردد که برایش اهمیت حیاتی داشته باشد،چند بار این کار را تکرار کرد.

مرد آهسته لب گزید:

- خریدار نیستی!

جوان گفت:

-  چهار صد تومن.

-  نه،خریدار نیستی، چهارصد و هشتاد و پنج تومن.

-  کهنه است.چهارصد بیشتر نمی ارزه.

مرد دست دراز کر تا کتاب را از او بگیرد.

جوان پس کشید.جلد شومیز کتاب از کنار شیرازه جر خورد و کتاب پرت شد روی تکه های برف و یخ.

مرد صدایش را بلند کرد:

- چی کار کردی مرتیکه الاغ؟

جوان یک قدم عقب رفت:

-  الاغ خودتی.تو کشیدیش.

-  گوساله بی پدر تو کشیدیش یا من؟حرومزاده تو اصلا کتاب خوانی؟

-  گوساله جد و آبادته...

مرد دستش رفت تو جیب کناری پالتو اش وچوبی گرد و کوتاه در آورد و بی هوا،محکم،شترق با آن زد بین دو ابروی جوان.

جوان پس پسکی رفت و با کف دو دستش چشمش را گرفت و داد زد:

-  کور شدم بی ناموس. کور شدم.

بعد دستش را از روی چشمش برداشت.کور نشده بود.فی الفور دستش رفت تو جیب کاپشن چرمی خوش دوختش و بیرون که کشیدش،چند ضربه با پهلوی مشت دست راستش زد تو بازو و دنده مرد.مرد افتاد روی زمین.باریکه ای خون از بازو و کتف یا شاید هم پهلویش روی یخ ها دلمه بست.می خواست بلند شود،اما انگار نای سرپا ایستادن نداشت.جوان که پیشانی اش تا بالای بینی چاک خوره بود،همین طور که با یک دست چشمش را گرفته بود،می خواست پا تند کند سمت  خیابان که روی یخ های کف پیاده رو سکندری خورد و ولو شد روی زمین.هیچکس حرفی نزد،نه روزنامه فروش،نه آبمیوه گیر و نه آن دو نفری که در حاشیه خیابان به انتظار تاکسی ایستاده بودند.

باد جلد پاره کتاب را غلتاند و برد زیر کرکره مغازه دو دهنه زرگری.فیلتر سیگار را زیر یایش خاموش کرد و هشتمین سیگارش را  گیراند.با نوک کفشش جلد پاره کتاب را پشت و رو کرد.روی جلد کتاب نوشته شده بود:«دیالکتیک بقا».

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 1:7 | لینک  | 

 
ما همیشه دیر می رسیدیم ،حتی برای خندیدن هایمان .

گاهی که سر کیف بودم و او هم قبراق که اغلب چنین بود، لپش را می کشیدم و بهش می گفتم: تپل ، تپل من. بعد برایش ادا در می آوردم.ادای هر کس را که دوست داشت و دلش می خواست برایش در می آوردم و از ته دل می خندیدیم.

تکیه کلامش(خب) بود، در هر جمله ای که می گفت این (خب) را تکرار می کرد.انگار منتظر تایید باشد.

نه ،نه دنبال تایید نبود، می خواست طرف مقابلش دلخور نشود یا اگر فی الفور دریابد که چنین شده، طوری رفتار کند که کسی پکر نشود.

ما همیشه دیر می رسیدیم.از آن روزی که در ویژه نامه (اردیبهشت) روزنامه حیات نو یکدیگر را دیدیم و آخرین صفحاتی که بسته می شد، صفحه های من و او بود تا وقتی که در اعتماد بودیم و همین آخری ها در ستاد خبری کنگره مولانا هميشه دیر می رسیدیم. یک روز که هر دو دیر رسیده بودیم  ، رفتیم تو تراس خبرگزاری (ایبنا) تا سیگاری بگیرانیم و ماجرایی را برایم تعریف کرد که بر اساس آن داستانکی با عنوان (نبوغ روزنامه نگاری) نوشتم که دیر هم نوشتم و مهران هم دیر تر از همه خواندش.

اما سه هفته پیش که تصادف کرد، من دیر رسیدم به ساعت ملاقات بیمارستان و راهم ندادند.بعد که مرخص شد و رفت خانه تلفنی با هم گپ زدیم . و من دیروز  باز هم  دیر رسیدم، دیر تر از او. یکی بهم زنگ زد، نه چند نفر زنگ زدند و گفتند مهران سکته کرد و  مرد.

 پانوشت:اين چهار فريم را با اشك و بغض ،پنجشنبه ۲۰/۱۰/۸۶ گرفتم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:2 | لینک  | 

هر سوژه پيش پا افتاده و نيفتاده اي بهانه مي شد براي تو سر و كله هم كوبيدنشان.مثلا اگر يك روز،يكي شان قايمكي دست كرده بود تو دماغش و در خفا،اندماغ بيرون كشيده بود و آن يكي ديده بود و بعد هم كل كل شان به كتك كاري كشيده بود،جاي تعجب نداشت.

هشت سال يا شايد هم هشت سال و نيم بود از ازدواج كرده بودند.بچه هم داشتند؛يك جفت پسر دو قلو كه چهره شان هيچ چيزازهمزادي به ذهن نمي آورد.

مرد تاجر،قد كوتاه با مو هايي پر پشت و زبر و شكمي كاملا بر آمده و زن،قد بلند،سفيد رو،لاغر اندام و استاد دانشكده هنر هاي زيبا بود.خانه شان حداقل طي يك مسير مستقيم و بدون پيچ و خم،بيست و هفت هشت كيلومتري با خانه ما فاصله داشت.

اولين و آخرين پنت هاوسي كه ديدم مال آنها بود،با يك يخچال فريزر كه سه در داشت و خيلي چيزهاي ديگر كه حتي تصويرشان را هم تو بروشورهاي تبليغاتي يا جاهاي ديگر نديده بودم.

آن روز،سوژه كتك كاري شان يك نسخه خطي بود؛كتابي كهنه و زهوار دررفته كه حدود هفده هجده ميليون تومان تو نگاه اول مي ارزيد.

مرد مي گفت دوستش كه نسخه شناس بوده،گفته اين كتاب اصل است و زن اصرار داشت كه آن را سه ماه پيش از همکارش هديه گرفته است. مرد هم پيله كرده بود كه كدام همکار گوساله اي هديه هفده هجده ميليوني را به زن او داده است.

كتاب را گرفتم و وراندازش كردم.زن خيره بود به من.درنگي كردم و گفتم:

- اصل نيست.

مرد واخورده تكاني به هيكل و شكمش داد و روي مبل عقب سريد:

- مطمئني؟

سر تكان دادم و سعي كردم در نگاهم جاي هيچ شك و شبهه اي نباشد:

- ترديد نكن.

موقع رفتن،قد و بالاي زن را نگاه كردم.به دلم گفتم:آدم بايد خيلي الاغ باشد كه زني به اين خوشگلي و لوندي داشته باشد و شش ماه از سال برود سفر خارجي.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 10:35 | لینک  | 

 
درست ساعت 32/9 دقيقه صبح يا شايد هم پنج شش دقيقه بيشتر يا كمتر بود كه...
اصلا چه اهميتي دارد ساعت چند بود، آسمان ابري بود يا صاف و مثلا پاييز بود يا تابستان؟
هرچه بود مرد پنجاه و چند ساله‌اي با موهاي پر و پيمان فلفل نمكي و سبيلي كوتاه و صورتي تازه اصلاح كرده، دراز به دراز عقب وانت پيكاني طاق‌باز خوابيده بود. نه، نخوابيده بود، مرده بود، نيمه جان هم نبود.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:7 | لینک  | 

حدود پنج سالی می شد که بخشی از بودجه سالیانه کشور «سراپناریا»  را به آموزش مهارت های فردی هنگام وقوع زلزله اختصاص داده بودند.

همایش ها و آموزش های متنوع و زیادی بر پا شد تا هشتاد و سه درصد جمعیت شیوه های گوناگون محافظت از جانشان را موقع لرزیدن زمین یاد گرفتند.از بچه های دبستانی گرفته تا میانسالان وپیرمردها هم دیگر یک پا ضد زلزله بودند.همه آنقدر فرز شده بودند که حتی هنگام غرش آسمان و رعد و برق هم فی الفور جست می زدند کنار چار چوب های آهنی و...

بعد از ظهر یک روز پاییزی کوه های غیر آتشفشانی اطراف پایتخت سراپناریا فوران کرد و حدود هشتادو سه ونیم درصد جمعیت پایتخت جز غاله شدند.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 12:26 | لینک  | 


درست ساعت پنج عصر بود كه در طبقه سوم يكي از بزرگ‌ترين مجتمع‌هاي تجاري-‌ اداري پايتخت كشور «سرا پناريا» صداي بع‌بع دسته جمعي توجه عابران را هم در پياده‌رو جلب كرد.
از طبقه‌هاي اول و دوم تا طبقات بالاتر، همه هجوم آوردند سمت طبقه سوم. چند نفر كه دل و جرأت بيشتري داشتند، در نوعي واخوردگي و هيجان عصبي ، با مشت كوبيدند به در دفتر شماره 43 طبقه سوم. 
هيچ صدايي از پشت در دفتر شماره 43 به جز بع بع ممتد و كشدار شنيده نمي‌شد.
يك نفر بلافاصله به پليس و آتش‌نشاني تلفن كرد.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 16:4 | لینک  | 

اخيرا شهرداري تهران پيگير طرحي است با عنوان(عقيم كردن گربه ها).از آنجا كه نويسنده وبلاگ(مداد سياه) هميشه در فكر خدمت به خلق بوده ،در راستاي تسريع اين طرح،مواردي به ذهنش متبادر شد كه ذكر برخي از آنها براي استفاده بهينه در طرح مذكور خالي از لطف نيست.

يك:براي هر گربه نر بالغ يا نيمه بالغ دو تكه تخته ۵ در۶.۵ سانتي مسطح تهيه كرده،سپس با دقت تخته ها را دو طرف هر بيضه  يا(...)قرار داده و با نخ پلاستيكي مرغوب-غير چيني-محكم آن را بسته و بلافاصله گربه ها را رها كرده تا ظرف ۴۸ ساعت از نعمت... محروم شوند.

تبصره:در اين شيوه مي توان پيش از شروع،به مدت ۱۰تا ۱۵ دقيقه هر جفت ... را در آب ولرم ماساژ داده،سپس چند مرتبه با نوك سوزن ته گرد آرام به... ها ضربه زده تا از نبود درد حصول اطمينان شود.

دو:در قبال هر شش جفت... گربه،يك ربع سكه  به عنوان حق الشكار...ها پرداخت شود.

تبصره:... ها بايد سالم باشد و ... هاي درشت از اولويت برخوردارند.

سه:از شيوه خلسه اي استفاده شود:در اين شيوه گربه ها را به خلسه برده،سپس تك تك موهاي ... شان را با انبردست كنده تا ... به طور كامل بي حس شود،بعد از بيخ آن را كنده و پارچه اي آغشته به بتادين را ملايم به محل جدايي مي كشيدم.

تبصره:براي به خلسه بردن گربه ها مي توان از لمس ديگر نقاط حساس بدن گربه استفاده كرد.

چهار:با ريسمان هاي مقاوم،... ها را از بيخ محكم بسته و چند گره كور به آن زده تا پس از ۲۴ ساعت... ها كاملا خشك و از كار بيفتند.

تبصره :در اين روش دو نفر دست و پاي گربه را بگيرند تا تقلا نكند و نفر سوم به گره زدن مشغول شود.(عموما ۳تا۴ گره كفايت مي كند.)

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 14:15 | لینک  | 

درست هفت روز پس از اينكه نابغه ترين عالمان بشريت دسته جمعی دست بر آسمان دراز و دعا كردند كه بشر عمر ابدی داشته باشد،دعايشان مستجاب شد و هيچ بنی بشری نمرد.از پير مرد هاف هافو گرفته تا نوزاد ريغونه محتضر،همه به طرز شگفت انگيزی تا هفت سال پياپی به حياتشان ادامه دادند.

هفت سال پس از آخرين دعا ،همه جانداران به جز بشر، نسلشان منقرض شد.همه كشورها سلاح های پنهان و پيدايشان را به كار گرفتند برای شكار انسان و فقرا هم از بلعيدن روده كوچك و بزرگ يكديگر  نگذشتند.

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 15:30 | لینک  | 

آقای م-عنايتی،يكی از شاخص ترين روزنامه نگاران پايتخت،در يگانه روزنامه به درد بخور نيمچه دموكرات ،پرچم دار آزادی بود و علاوه بر ترجمه آخرين خبر های بين المللی،تاپ ترين گفت و گوهای معتبر ترين نشريات خارجی را هم ترجمه می كرد و از سر تعهد به خود و لابد مردم وطنش،يك روز در ميان نوشتن سرمقاله را هم به گردن گرفته بود.

م- عنايتی هر روز لاغر تر از روز قبل می شد و دم نمی زد.او مردي بود آرام،با طمانينه،بی ادعا و خونسرد و به روز نامه نگار بودنش،آن هم از نوع حرفه ای اش افتخار می كرد و هيچ وقت هم اين باليدن را بروز نداده بود.

يك روز عنايتی كاری كرد كه همه انگشت به دهان ماندند و به ويژه همكاران زن در روزنامه چشمانشان از حدقه زد بيرون.

م-عنايتی آخر شب بعد از يك روز كاری خسته كننده از طبقه دوم كه صفحه بندی روزنامه آنجا انجام می شد پا شل كرد سمت پله های طبقه اول تا كيفش را بردارد و برود خانه اش.درست ساعت ۳۰/۲۲ بود كه خانم غ-عفيف زاده- با سابقه يك ماهه روزنامه نگاری- كه بسيار زيبا و فريبا بود و برای شروع كارش يك ستون خبرهای فاكسی را به او واگذار كرده بودند و لا غير،از مستراح طبقه دوم بيرون آمد و تكانی به كمر و كپلش داد.

عندليبی آبدارچی تعظيم كرد:

-خسته نباشيد خانم.

مروتی،دبير گروه شهرستانها هم گفت:

خسته نباشيد خانم.ستونتان را مي خوانم،معركه است...

خلاصه از مدير مسئول گرفته تا دربان دم در و هر بنی بشری كه در روزنامه مسئوليتی داشت و نداشت به خانم غ-عفيف زاده خسته نباشيد گفتند و عرض ارادت صميمانه كردند، به جز م- عنايتی.

عنايتی درست وسط تحريريه ايستاد و پلك بر هم زد و بعد با صدای بلندداد زد:

-حروم زاده ها،بی ناموس های بی پدر و مادر ،ك....ها،جا...ها....اگه اسم من اينجا نباشد روزنا مه فروش نمی ره... ديوث ها من دارم با هاتون خداحافظی می كنم همه تون عين گاو فقط سر تكون می ديد،اونوقت اين زنيكه عفيف زاده رفته مستراح خير سر پدرش و پدر همه تون ريده و روده شو خالی كرده ،همه ارادتمندش شديد؟ 

 

نوشته شده توسط فرزام شیرزادی در ساعت 11:26 | لینک  |